خاطرهاي ازشهيد حسن باقري (حدودساعت سه صبح امد يك نقشه هم دستش بود و خسته پزسيدم كه چيزي خورده است ؟جوابش نه بود ان شب غذا نداشتيم پرسيد چيزي نداريد ؟.سوار ماشين شدم كه برايش غذا بگيرم دلم برايش سوخت كجاي دنيا يك فرمانده لشگر تا ساعت سه صبح گرسنه ميماند گريه ام گرفته بود گفت نمي خواهد در اين موقع در تاريكي بروي دنبال غذا !هر چه هست مي خورم كمي نان خشك بر داشت و اب زد وخورد تا زه بعدش كاغذ هايش را باز كرد و نشست سر كار مخصوص سركار خانم نوري